تبلیغات
♥♥`*•.¸¸."★★ دل نوشته ها ★★".¸¸.•*´♥♥ - از خدا جز خدا نباید خواست...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ارتباط با ما
تماس با ما

بنر تبلیغاتی
Flash banner maker online Flash banner maker online
آپلودسنتر

موزیک پلیر


روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد.شما را خواهم داد .

سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است.

و هرکه آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:

خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.

نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا

تنها کمی از خودت....

تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی

و رو به دیگران گفت:

کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.

زیرا که از خدا جز خدا نبایدخواست.



نوشته شده توسط :شیوانا
پنجشنبه 24 شهریور 1390-03:46 ب.ظ