تبلیغات
♥♥`*•.¸¸."★★ دل نوشته ها ★★".¸¸.•*´♥♥ - تا شب...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ارتباط با ما
تماس با ما

بنر تبلیغاتی
Flash banner maker online Flash banner maker online
آپلودسنتر

موزیک پلیر

گویند:
صاحب دلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم‏ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت:
((مردم!هر كس از شما كه مى‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!)) كسى برنخواست .
گفت: (( حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخیزد!))
باز كسى برنخواست . گفت: ((شگفتا از شما كه به ((ماندن)) اطمینان ندارید؛
اما براى ((رفتن )) نیز آماده نیستید!))


نوشته شده توسط :جیگیلی جیگیلی
جمعه 10 تیر 1390-03:49 ب.ظ