تبلیغات
♥♥`*•.¸¸."★★ دل نوشته ها ★★".¸¸.•*´♥♥ - امشــــــــــب عـــــــــــــــــــــروسیشــــــــــه....!!!
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ارتباط با ما
تماس با ما

بنر تبلیغاتی
Flash banner maker online Flash banner maker online
آپلودسنتر

موزیک پلیر

اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش.

حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میکرد و میخندید.

به خودم گفتم: عجب غلطی کردم قبول کردم‌ها….

اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود.

باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛

اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد

ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبرو ریزی میشد.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم.

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.

یه باره بی‌مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟

قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه.

انگار دارم رو اپرا راه میرم…. روی اپرا کسی بهم نمیگه دیوونه…!

بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه‌ام؟؟؟…

اما اون از من دیوونه تره.

بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم.

اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه ...





نوشته شده توسط :جیگیلی جیگیلی
سه شنبه 28 تیر 1390-11:54 ب.ظ