تبلیغات
♥♥`*•.¸¸."★★ دل نوشته ها ★★".¸¸.•*´♥♥ - روزگار بی مرام
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ارتباط با ما
تماس با ما

بنر تبلیغاتی
Flash banner maker online Flash banner maker online
آپلودسنتر

موزیک پلیر

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا بیا اینجا
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم.
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كردو بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت :
خانوم معلم به خدا مادرم مریضه

 اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد .اونوقت می شه برای خواهر کوچیکم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه. اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم. اونوقت قول می دم مشقامو تمیز تمیز بنویسم. خانوم معلم داد نزننین به خدا قول میدم.

معلم با صدایی لرزون  گفت بشین سارا.

سارا ته کلاس میشست.همونطور که بر میگشت به دفترای دوستاش نگاه میکرد.تا به میزش رسید و سر جاش نشست.

با همه بچگیش برگشت به بالاسرش نگاه کرد و سرش گذاشت روی میزو طوری که کسی نفهمه گریه کرد.
معلم  صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و بغض گلوشو گرفتو اشک از چشماش جاری شد.



نوشته شده توسط :شیوانا
چهارشنبه 29 تیر 1390-02:37 ب.ظ